آیا تاکنون برایتان سؤال پیش آمده که چرا هر انسان رفتار مخصوص به خودش را دارد؟ چرا در شرایطی یکسان یک فرد عصبانی می شود، و فرد دیگری خونسرد است؟ به راستی دلیل این تفاوت در رفتارها چیست؟

اگر رفتارهای آدمی بی دلیل بود و از نظام و دلایل خاصی پیروی نمی کرد که هر لحظه شاهد رفتاری متفاوت از خود و دیگران بودیم!!!. گاهی مهربان بودیم و گاهی عصبانی و قسی القلب. گاهی بینهایت ولخرج بودیم و گاهی بی نهایت خسیس.

به نظر می رسد که دلایل خاصی در پس رفتار های ما وجود دارد و تا زمانی که آن دلایل پابرجا هستند، ما در شرایط مختلف زندگی رفتارهای خاصی از خود نشان می دهیم. ( اگر این گونه نباشد احتمالاً دیگران به سلامت عقلی مان شک خواهند کرد).

در این کتاب در رابطه با عوامل تشکیل دهنده ی رفتار انسانها با توجه به روانشناسی و پزشکی بحث می شود و در پایان نتایج جالبی گرفته می شود.

متن زیر نگاه و برداشتی متفاوت از زندگی را در قالب داستانی کوتاه نمایش میدهد.

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین ؟
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من؟ اوه… نه!
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

کتاب من منم، تو تویی
ماریون دولن

تهیه شده در : BrainClippy.com
  برچسب ها :



  نظرات